تبلیغات
شاهد - مطالب هفته چهارم اسفند 1390
شاهد

گذشت وگذشت

می گذرد

می بینم – می شنوم پند میگیرم و هیچ نمیگویم

مغرور میشوم- مهجور می شوم- ماجور میشوم

باز هم افسوس میخورم

حالا که این چشمها رفتن زمستان هایی را به خود دیده است

آمدن بهار را نیزمشاهده نموده

اماعبرت نگرفته است از پس این چند سال

می گویند باید شاد بود دراین لحظات

اما ...

چه دلیلی است برای شادی وطراوت

از این همه تکرار ویک رنگی روزگار دربرابرمردمان رنگارنگش

دربرابر مردم ناسازگارش

وقتی زندگی برمدارصفرمستقرشود وناخدای این دل نیز در طوفان سهمگین افسوس گرفتار شود

صدای پرندگان بهاری که هیچ،حتی لباس نو وعیدی هم نجات بخش نخواهد بود

آسمان از بلاتکلیفی رنج می برد،گاهی میبارد و می گرید وگاه گاهی نیلی میشود

اکنون که می نویسم از گوشه پنجره نیم نگاهی به بیرون انداختم

برف می بارد آن هم دوروز مانده به فروردین

همه چیز از فروردین شروع می شود و کسی چه میداند

شاید در فروردین نیز خاتمه یابد

کاش می شد رها شد و رمید از این همه تکرار و روزمرگی

ازخیره سری ها،از لجاجت ها،کینه ها،حقارت ها،کاش می شد....

دوباره رنگ ایثار ومعنویت به زندگی زد،کاش می شد خدایی شد

کاش می شد مستجاب الدعوه شد

کاش می شد به گذشته برگشت به کودکی به آن دوران که آرزوهای بزرگمان در اندازه یک ماشین وهواپیمای بزرگ بود

کاش غصه هامان شکستن نوک مداد رنگی هایمان بود

کاش می شد مهندس،دکتر،خلبان و ....

نمی شود پس هیچ نمی گویم باشد که آینده آنگونه شود که باید شود

پس همچون فرهاد که به کوه زد به بیابان میزنم

باشد که ماجور شوم در میان این ناملایمات

زیرا که هرچه هست درگمنامی است

وچه جایی بهتر از بیابان برای ناپیدا شدن از مقابل دیدگان

به یاد فکه،اروند،مجنون





نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :
سه شنبه 23 اسفند 1390 :: نویسنده : محمد هادی
روزی ، روزگاری ، ازروزهای جنگ
سال 1365بود قبل ازعملیات کربلای 5 درمنطقه ای بنام موقعیت جنگل مابین شهرستان اندیمشک ودزفول،گردان امام حسن مجتبی(ع)که گردان ما بود باچند گردان دیگرمستقر بودند یک روز از آن روزهاکه بسیجی ها خودرابرای رفتن به عملیات آماده می کردند ، بچه های واحد تعاون وتبلیغات جهت گرفتن فیلم ومصاحبه به گردان ما آمدند وبچه ها یک به یک خودشان رامعرفی می کردند .
نوبت به دسته ماکه دسته شهید محصولی نام داشت رسید .حال وهوایی درمحوطه مقرگردان حاکم شده بود ومن نیزدرحسینیه گردان بانوشتن یاامام حسن برروی سینه رزمنده ها مشغول بودم یکی ازبچه هاکه یک کمی شیطون بود ونامش ..... وبچه های گروهان ازدستش به ذله آمده بودن پیشم آمد و گفت پشت پیراهن من بنویس :
(اگه رفتید شهید شدید مارو هم شفاعت کنید)
من هم نوشتم ویک لبخند زدم ، نوبت من شد آمدند بامن مصاحبه کنند یاد پشت نوشته اون بسیجی افتادم و گفتم بروید جای دگر،خدا روزیتونوجای دیگه بده ،
اگه فکرمیکنید ماهم آره ،نه بابا، بادمجان بم آفت نداره .
خلاصه به هرکلکی شدمجبورم کردن خودم رامعرفی کنم ونام دسته، گروهان،گردان ولشکر را بگم ، مصاحبه تمام شد . آمدم که بروم همون دوست شلوغ کار و شیطون كه پشت پیراهنش را نوشته بودم ، یی پای جانانه جلویم گرفت وخوردم زمین ودنبالش کردم تا هر دوخسته وکوفته گوشه ای افتادیم او به من گفت بی سواد توکه پشت پیراهنم را نوشتی چرا دنبالم می كنی
 بی سواد ، هنوز یاد نگرفته ای که دنبالم نکنی، خنده ام گرفت وگفتم حقّا که دست شیطان ازپشت بستی ،
 ناقلا !!!
 بعد بهش گفتم پس برای این بودکه گفتی پشت پیراهنت را بنویسم.
گفت آری جانم
خوشا به سعادتش رفت و برنگشت
 شایدهم با شهدای گمنام برگشته باشد .

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
جایی در زندگی نامه شهید غلامحسین افشردی(شهید باقری)خواندم در روز تولد امام حسین (ع) به دنیا آمده است.یه جورایی خوشم آمد و به فال نیک گرفتم.الخیر فی ماوقع
دلم گرفته شهدا مرا مرا ببرید
مرا زغربت این شهر تا خدا ببرید
مرا که خسته ترینم کسی نمیخواهد
کرم نموده از سر لطف مرا پیش خدا ببرید




نوع مطلب : یاد یاران سفرکرده، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمد هادی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :