تبلیغات
شاهد - چند خطی برای تسکین روح وجان به یاد ایام گذشته،به یاد فکه،اروند،مجنون
شاهد

گذشت وگذشت

می گذرد

می بینم – می شنوم پند میگیرم و هیچ نمیگویم

مغرور میشوم- مهجور می شوم- ماجور میشوم

باز هم افسوس میخورم

حالا که این چشمها رفتن زمستان هایی را به خود دیده است

آمدن بهار را نیزمشاهده نموده

اماعبرت نگرفته است از پس این چند سال

می گویند باید شاد بود دراین لحظات

اما ...

چه دلیلی است برای شادی وطراوت

از این همه تکرار ویک رنگی روزگار دربرابرمردمان رنگارنگش

دربرابر مردم ناسازگارش

وقتی زندگی برمدارصفرمستقرشود وناخدای این دل نیز در طوفان سهمگین افسوس گرفتار شود

صدای پرندگان بهاری که هیچ،حتی لباس نو وعیدی هم نجات بخش نخواهد بود

آسمان از بلاتکلیفی رنج می برد،گاهی میبارد و می گرید وگاه گاهی نیلی میشود

اکنون که می نویسم از گوشه پنجره نیم نگاهی به بیرون انداختم

برف می بارد آن هم دوروز مانده به فروردین

همه چیز از فروردین شروع می شود و کسی چه میداند

شاید در فروردین نیز خاتمه یابد

کاش می شد رها شد و رمید از این همه تکرار و روزمرگی

ازخیره سری ها،از لجاجت ها،کینه ها،حقارت ها،کاش می شد....

دوباره رنگ ایثار ومعنویت به زندگی زد،کاش می شد خدایی شد

کاش می شد مستجاب الدعوه شد

کاش می شد به گذشته برگشت به کودکی به آن دوران که آرزوهای بزرگمان در اندازه یک ماشین وهواپیمای بزرگ بود

کاش غصه هامان شکستن نوک مداد رنگی هایمان بود

کاش می شد مهندس،دکتر،خلبان و ....

نمی شود پس هیچ نمی گویم باشد که آینده آنگونه شود که باید شود

پس همچون فرهاد که به کوه زد به بیابان میزنم

باشد که ماجور شوم در میان این ناملایمات

زیرا که هرچه هست درگمنامی است

وچه جایی بهتر از بیابان برای ناپیدا شدن از مقابل دیدگان

به یاد فکه،اروند،مجنون





نوع مطلب : دست نوشته ها، 
برچسب ها :


درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : محمد هادی
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :